ای دل مجنون

ای دل مجنون

در مأذنه ی شهر، امید قبسی نیست

گر هست برای منِ سرگشته بسی نیست

 

بیهوده در آفاق مگرد ای دل مجنون

جز داغ دل از محمل لیلی قبسی نیست

 

زنگوله ی ناقوس مجنبان که در این شهر

هرسینه صلیب است و مسیحا نفسی نیست

 

از ناکسی دهر، همین بس که زیاد است

در وقت خوشی یار و سپس کس به کسی نیست

 

تا باده ی عشق تو به پیمان بلا گشت

«دلگشته» در این دام، بسی هست و بسی نیست

 

این شور که در معرکه ی عارف شهر است

طوفان که شد آگاه شوی بی هوسی نیست

 

هرجا سخن عشق تو شد رفتم و دیدم

حرف است فراوان و در آن خانه کسی نیست

 

در مدرسه و خانقه و دیر و کلیسا

جز مرغ دلی چند میان قفسی نیست

 

فهمیدم از این همدلیِ شانه و زلفت

جز خاطرِ سرگشته تو را دسترسی نیست

 

بر کعبه نظر کردم و دیدم به درستی

غیر از دل بشکسته تو را آدرسی نیست!

 

خامُش لب سیراب تو بوسیدم و گفتم:

باری به حقیقت خبری تا نرسی نیست

 

دکان شکر، پیش لبش بشکن و بنیوش:

در عرصه ی سیمرغ مجال مگسی نیست

 

1386/مهدی مشکات


..:: برای مشاهده ی این مطلب در وبلاگ آقای مشکات اینجا(+) کلیک کنین ::..

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.