ببار دختر دریا

ببار دختر دریا

چرا بسان رسولان خسته می‌مانی؟

و سوره­ ای که برای زمان نمی­ خوانی!

 

زمین تشنة صحرا تو را صدا زده است

بیا به گوش زمستان بگو که بارانی

 

شب و سکوت کویر و طنین خواهش باد

ببار دختر دریا، که روح طوفانی

 

به روح سبز تو دلبستگان فراوانند

دل صنوبری­ ات را اگر نلرزانی

 

برای خستگیِ دل همیشه فرصت هست

کنون به غنچه بیندیش و فرصتِ آنی

 

تو را به کنگرة آفتاب می­خوانند

مگو که شمع شب آرای این شبستانی

 

گیاه دانش این شوره خاک را برگو:

خوشا به حالتِ بی­ حاصلی و نادانی

 

تو کوه باش که این خاکدانِ هرز‌آشوب

هزار وسوسه دارد برای ویرانی

 

بیا!.. ستوه شکن!.. آفرین! تبر برکش

کنون که صخره نوردیّ عشق می­ دانی

 

صدا بزن! که در این کوره راهِ کوهستان

حرامیان نظر دزد را بترسانی

 

زمان کتاب دلت را کتیبه خواهد کرد

قسم به تیشة فرهاد و پیشة مانی

 

برای طبع بلند خواهرم 1381

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.