جان جهان ( شعری درباره حضرت محمد ص )

جان جهان ( شعری درباره حضرت محمد ص )

جان جهان ( شعری درباره حضرت محمد ص )

بخش هایی ازمثنوی سروده شده درسال1378

ای مدنی خاتم و مکّی نگین ·

حلقه‌نشین تو زمان و زمین

شاهد افلاک! سلامٌ علیک

سید لولاک! سلامٌ علیک

ای پسر تاجوَر «بیت ایل»

ای زده رفرف به پر جبرئیل

خسروِ آذر به کفِ مهرْتاج

گَرد رهت بسته به گردون خراج

در صف شاباشِ تو هر اختری

سکّه به مِهرت زده چون مشتری

روی تو چون جلوه به هامون کند

ماه، گریبان ندرد چون‌کند؟

ای به تولّای تو سوسوزنان

صفّه نشینان فلک اختران

دست ظفر بر دف مهتاب ‌زن

کنگره ی قیصر و کسری شکن

طالع نحسی ببر ای فَروَهر

چهره‌نما، رونق آتش ببر

پنجه به گیسوی پریشانه کن

سلسلهْ اسباب جهان شانه کن

از نفست ناله ی نی سوخته

آتش گُل در چمن افروخته

دامن گُل از تو زمینگیر شد

پای توی این چرخ جوان پیر شد

ای همه‌ ذرّات، زرافشان تو

طائر خورشید، پر افشان تو

حلقه بگوش تو زمان و زمین

بخت نگینت « لک فتحاً مبین»

فاتح ملک و ملکوت جهان!

راهگشای دل و دانشوران

از پسِ گیسوی تو شد روزگار

ما بقی‌اللیل و نهارش بهار

چون گره از زلف خوشت باز شد

عقل جهان سلسله‌پرداز شد

دیده‌وران: قافله در قافله

دلشدگان: سلسله در سلسله

آه به سودای تو آوردگان

دل به تولّای تو پروردگان

آینه دیدند و ارسطو شدند

چشم تو دیدند و پرستو شدند

گرد رهت در سفر آسمان

ردّ اشارات و فتوحاتشان

خونجگران مثل عقیق یمن

حلقه‌نشین تو هزاران شَمَن

در خم زلفت نه گرفتار کو؟

آن‌که نه از جام تو هوشیار کو؟

نام فرح‌بخش تو بر عقل ناب

اَحلی اَشهی بوَد از هر شراب

قطره‌ای از کِلک تو جیحون شود

عقل به دریای تو «ذوالنّون» شود

جان به فدای قلم و جوهرت

کشتی ارباب هنرپرورت

جان به لب آمد زتَف بولهب

ساغرِ ناس آمده کوثرْطلب

خسته دل از رنگ خزانی شده

بیرق سبز تو جهانی شده

عطر نمازت همه جا دَم گرفت

نام تو گلدسته ی عالم گرفت

شاهرگ گل تپش نام توست

گل همه جا پرچم پیغام توست

زلف تو چون شانه به سر می‌کشد

مرغ دل آینه پر می‌کشد

چشم به راه نفست دوخته

«کشور خورشیدِ» جگر سوخته*

باغ نظر تشنه ی دیدار کیست؟

سروِ روان کشته ی رفتار کیست؟

سرو، سلامی‌ست به رفتار تو

گل صلواتی‌ست به رخسار تو

تا چمن حسن تو افروخته

چیست اِرم؟ نسترنی سوخته

*****

ای عَلَم زهره به کیوان زده

جام جهان را میِ رحمان زده

از گل روی تو عرق ریخته

اشک شفاعت به ورق ریخته

ای عرقت، عطر و گلاب همه

با تو چه پاک است حساب همه

ما همه در سلسله ی موی تو

حلقه‌زنِ ضامن آهوی تو

گیسوی شقّ‌القمری باز کن

چشم شفاعت نظری باز کن

خَلقِ جهان حلقه و تو خاتمی

روح خدا در بدن آدمی

سجده ی واجب به گِل ناب توست

آدم از این باب، نه آن باب توست

جان جهانی وجهان ،جسمِ تو

اسم”اَحد” آمده دراسم تو

میوه ی قلب اَحداست این مگر؟

تاجِ “رَفَعنا لکَ ذِکرَک” نگر!

ابن و اب و روح مجرّد تویی

احمد و محمود و محمّد تویی

*********************************

* کشورخورشید: مدینه فاضله و اتوپیایی است که ” رابیندرانات تاگور” دراندیشه خود می پرورانید

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.