رجعت آیینه ها ( شعری برای شهید محمد مهدی روحانی )

رجعت آیینه ها ( شعری برای شهید محمد مهدی روحانی )

رجعت آیینه ها ( شعری برای شهید محمد مهدی روحانی )

 

تقدیم به شهیدان ِرفته رفته

( در اثر داغ جانباز دریادل، شهید شکیب: حجه الاسلام محمد مهدی روحانی او که غرقه ی توحید بود و  نَمی ،نه از یم اسرار الهی خود و نه از دردهای تن وجان خویش را  نیزفاش نکردو …آه! )

 

این خزان زرد معصومیت است

باز هم تشییع مظلومیت است                                                                                    

 

از بهاری ارغوانی آمده

خسته از باغ جوانی آمده

 

لاله ی داغ تنش شبنم نداشت

زخم­ های سینه­ اش مرهم نداشت

 

از دل پر درد خود لب ­تر نکرد

دردهای خویش را باور نکرد

 

هم دلش شمع و تنش پروانه بود

هم شراب خویش و هم پیمانه بود

 

بی صدا، بی ادعا، آیینه­ وار

می­ گذشت از کوچه­ های انتظار

 

در دلش موج شهادت خفته بود

پیش از این ها ترک ساحل گفته بود

 

هر شب از جام شهادت یک نفس

نوش جان می­ کرد تا روز سپس

 

خاک این دنیا سزاوارش نشد

هیچ تدبیری نگهدارش نشد

 

روح پاکی در میان خاکیان

از تبار خالص افلاکیان

 

گر چه نقش طینتش در خاک بود

از طنین تن پرستان پاک بود…

 

****

 آخر از تُندر سوارانی مگر؟

از سلیل سربدارانی مگر؟

 

ای گلِ خندیده بر خاشاک غم

ای مسیح مهربانی، با توام!

 

با توام ای مرزبان بی کسی

ای تو، ای بیمار چشم نرگسی

 

در دلت پسْ لرزه ی آهنگِ چیست؟

کوچه­ های سینه­ ات دلتنگ کیست؟

 

گاه یاس و گاه شب بو می شوی

تا سحر پهلو به پهلو می­ شوی

 

چون شقایق سوختی در پیرهن

آه ای مظلوم! فریادی بزن!!

 

خفته بر خاک غریبی تا به کی؟

چون مسیحا بر صلیبی تا به کی؟

 

آه را با ناله سودا می­کنی

روی بر دیوارِ حاشا می­کنی

 

ای عقیق صبر، ای والاگهر

چون نگین دندان فشردی بر جگر

 

من که می­ دانم کجا گل می­ کنی

پس چرا با ما تغافل می­ کنی

 

از نگاهت می­ چکد ای پاکْ تاب

آخرین لبخندهای ماهتاب

 

آه آه ای ماه محو در محاق

من چه گویم از شکایات فراق

 

می­ روی و اشک می ­آید مرا

از روانت رشک می­ آید مرا

 

می­روی چونان سراب از این مغاک

باز من می­ مانم و یک مشت خاک

 

بی تو رنگ از آب، صحرا باخته

بی تو می­ خواهد بمیرد فاخته

 

بی تو سنگم، بی تو تنگم، در قفس

بی تو خاک مرگ بر حسّ نفس

 

بی تو آری، مشکل من زندگی است

بی تو ماندن مایه ی شرمندگی است

 

از کنار سرنوشت و سرگذشت

بی تو باید از سر دنیا گذشت

 

بی تو باید بی صدا کوچید و رفت

مرگ را مانند گل بویید و رفت…

  ¨

بی تو با دنیای تنهایی خوشم

با امید اینکه می ­آیی خوشم

 

ای شهید فجر، ای پیک حضور

باز خواهی گشت در عصر ظهور

 

در زمان رجعت آیینه­ ها

یادمان کن، ای سفیر سینه ­ها

خزان 1379

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.