در غدیر خون ( شعری برای حضرت علی اصغر ع )

در غدیر خون ( شعری برای حضرت علی اصغر ع )

در غدیر خون ( شعری برای حضرت علی اصغر علیه السلام )

عصر عاشورا زمان بی کسی

باز شد چشمان ناز نرگسی

 

چون که در گهواره آوایی شنید

سر زلالایی به شیدایی کشید

 

یا بن زهرا! این کبوتر پیک توست

دستهای کوچک لبیک توست

 

دم به دم می­ ریزد از چشمش غزل

منطق شیرینِ اَحلی مِن عسل

 

از لبش شهد شهادت ریخته

آب و آتش را به هم آمیخته

 

غنچه لبریز ملاحت آمده

خون به لبهای فصاحت آمده

 

یا حسین بن علی! من زنده ­ام

از غریبیِ شما شرمنده ­ام

 

خون اسماعیل می­ جوشد زخاک

یا حسین بن علی روحی فداک

 

ای خلیل الله! قربانت منم

آخرین سرباز میدانت منم

 

گر چه با اکبر برابر نیستم

من ز اسماعیل کمتر نیستم

 

شیرِ شیرم، گر چه طفل شیری ­ام

باز کن قنداقه ء  زنجیری­ ام

 

تا که در پای تو خونجوشی کنم

با شهیدان تو همدوشی کنم

 

غنچه ء  چشم انتظاری پیر شد

یا بن زهرا ! یا بن زهرا ! دیر شد …

 ¨

( شور می زد پنجه ء طفل  رباب

تا لسانُ الله آید در جواب: )

 

پس پدر قنداقه ء اصغر گرفت

آسمان خورشید را در بر گرفت

 

بر نخیل قامت شاه عرب

کودک شیرین لب آمد یا رطب ؟

 

خوابِ راحت کرده بر گل عندلیب

یا مسیح کوچک آمد بر صلیب؟

 

گفت شاه: ای ماه، غمازی مکن

با جراحات دلم بازی مکن

 

گر چه بابایت غریب و بی کس است

داغ اکبر داغ عباس­ش بس است…

***

شاه ،بالا برد «مَن والاه» را

تا ببیند قوم عاد آن ماه را

 

تا سپیدیِ گلو را در بغل

بنگرند آن رو سیاهان دغل

 

در غدیر خون نشان از خُم گرفت

پس علی را بر سر مردم گرفت:

 

هر که من مولای اویم، العطش !

بهر طفلی جرعه جویم، العطش !

 

تشنه ء تیغ گلویم من نه آب

العطش! و الله اعلم بالجواب

 

هان ببینید! این علیِ اصغر است!

پاره ­ای از پیکر پیغمبر است!

 

این علی هم حجتی تابنده است

العطش! هر کس خدا را بنده است

 

آی خفاشانِ کور از آفتاب

آیتی آورده­ ام از ماهتاب

 

هیچ قومی غنچه را پرپر نکرد

خار هم این ننگ را باور نکرد

 

این علی آیینه بر آیینتان

چشم دنیا شرمسار از دینتان …

 

«ثقل اصغر» عِدل قرآن حسین

حلقه ء  گُل بر گریبان حسین

 

داشت جان می ­باخت در این هروله

آه از تیر خلاص حرمله

 

این که خود می­ میرد آخر از عطش

ای فلک، تیر از کمان دیگر مکش

 

طفل را از شیر گیرندش به نان

حنجر اصغر بریدی با سنان!؟

 

آه نفرین بر تو آب، اُف بر تو خاک

دست بی­ باک فلک  ، تَبَّت یداک

شبنمی دیگر به رخسارش نبود

هیچ تدبیری نگهدارش نبود

 

چون شفق گلگونه ­هایش سوخته

چشم بر خورشید مغرب دوخته

 

چنگ می­زد بر گریبان حسین

آه از موی پریشان حسین

 

تشنه جان می­سوخت از پا تا به سر

آب هم درمان نمی­ کردش دگر

 

«درد ما را نیست درمان الغیاث»

پادشاه تشنه کامان! الغیاث…

 

بر سر گلدسته، رو بر آسمان

ترک سر کرد از بناگوش اذان

 

کودک من! تشنه خوابیدی چرا؟

ماه من! دیگر نتابیدی چرا؟

 

آمدم آبت دهم پرپر شدی

خواستم خوابت کنم بی سر شدی

 

ای گل ای گل، ای گلِ آغوش من

تو چه کردی با دل مدهوش من

 

دست در دامان  من آویختی

وه چه آتش در دلم انگیختی

 

آسمان را در زمین افروختند؟

شهپر روح الامین را سوختند؟

 

در حرم محشر به پا شد ـ وای وای

کربلا در کربلا شد ـ   وای وای

 

این خبر در آسمان آوازه شد

زین مصیبت داغ اکبر تازه شد

 

این مصیبت از مصیبت­ها جداست

تسلیت در این مصیبت از خداست

 

ای زمین با چشم گردون گریه کن

ای فرات با وفا ! خون گریه کن

مهدی مشکات – 1377


خون ثارالله، سوی آســمان           از همان جا کامد آن جا شد روان

قطره ­ای از خون پاکش برنگشت           سـاغر صبر الهی سر نگشت

گر چه از این خون کسی آگاه نیست           کم زخــــون ناقه ء  الله نیست…

کربلا معراج آل الله شد           تُندر  اصغــــــــــــــربُراق راه شد

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.