قصیده‌ی عیّوق ( مناجات با امام زمان )

قصیده‌ی عیّوق ( مناجات با امام زمان )

قصیده‌ی عیون ( مناجات با امام زمان )

در قصیده عیوق به استقبال قصیده معروف جناب حافظ رفته ام وهم اینک هردو را تقدیم شما عزیزان می کنم (قصیده اول از این جانب ودومی از جناب حافظ است):

«جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم» [1]

برمی جهد ز غیرت من برق خصمْ سوز
چندان که آذرَخشم و چندان که تُندرم

گر نعره می کشم ـ هله، گر صیحه می زنم
یعنی که شیر شیرم و یعنی مذکّرم

بدخواه تو کجاست؟ بگو تا به تیغ مست
یا ماده است، یا که دمارش برآورم

مستظهرم به شست سلیمانِ شه شکار
شهباز فتح چون ننِشیند به خنصرم؟

از گرد راه آمده ام تا به مهر شاه
بر آسمان بر آید و افروزد اخترم

منصورْ شاه ، ابن حسن، صاحبُ الزمان
بر هفت شهر عشق بدین نام بگذرم

ای آفتاب پرده نشین کز فراق تو
مرغ درون آتش و اسپند مجمرم

دامن کشیده ای به بیابان و کوه و دشت
دامن ز من مکش مگر از خاک کمترم

پا در رکاب و سر به کف و جان در آستین
شمشیر بی شکیبم و شیر مشمَّرم

اهل غزل به بلبل وگل خو گرفته اند
من لاله زارِ دشتِ به خون گشته خوگرم

چون لاله عیش من همه نذر شهادت است
کز آب، خون بسازم و بر تَرک سر برم

هردم عقیق عهد تو را بوسه می زنم
جامی دگر نمی طلبد طبع کوثرم

ماهی نی ام به آب حیاتم چه حاجت است
آتش پرست معرکه سوزم، سمندرم

باور نمی کنی اگر از من خلوص عشق
آتش بزن به بوته ی آلاله باورم

گر آتشم زنی تو هزاران هزار بار
هر باره آتشین تر از آن بار دیگرم

از همتم مپرس،که چون تیغ آبگون
آن دم شناگرم که به دریای احمرم

از نیل تا فرات به صمصام انتقام
دریای خون ببینی وجولان جوهرم

روزی که بر مناره به نامت صلا دهند
ناقوس دهر بوسه زند کوس تُندرم

گر سر دهم قصیده ی عیوق داغدار
آتش به کهکشان فکند دُبّ اصغرم

مقتل به مقتل آمده ام از فرات اشک
گر خون گرفته چشم من، این است جوهرم

باری چراغ لاله ی فرهنگ شیعه را
افسردگی بس است، از امروز اخگرم

آتش پذیر حلم تو بودم هزار سال
وقت است تا شراره کشان پیرهن درم

خال لب تو سرّ هزارن دل کباب
در دل گرفت و خام از این نکته نگذرم

تا در بگیرد از نفسم شعله های عشق
آتش زدم به خرمن خاموش منبرم

با من کرشمه های حکیمانه شرط نیست
تقوای عشق دارم و فتوا نمی خرم

تیزم چنانکه پیشم اگر کوه سرکشد
برگُستوانش از دمِ همت فرو درم ( برگستوان :پوشش مردان جنگی)

یک دم مرا رها مکن از بند مهر خویش
هر دم هزار بنده به بندی بیاورم

ماها قسم به شام غریبان عاشقان
جز زلف سوگوار تو درسر نپرورم

غیر از غبار سوخته ی غربت تو نیست
در جوهر بسیط من، ایرا مکدّرم (ایرا: بدین خاطر)

غمخوار عالمی و غم تو نمی خورند
این درد با که گویم و این غم کجا برم؟!

نو دولتان اگر چه به یاد تو نیستند
والله خاکِ این در و بالله نوکرم

تنها تویی به فکر خماران خاکسار
سر گر نه برنهم به درت، خاک برسرم

ای روزگار هجر تو از تلخ، تلخ تر
از پشّه پست تر من، اگر فکر شکّرم

هفت آسمان ستاره به مهر که می تپد؟
ای خاکمایه مشتریان زر و دِرم

عیش جهان به زیر نگینِ مَکین توست
جام جمی کجاست بنوشد ز ساغرم؟…

شکر خدا شکایت “مشکات”در گرفت
آمد اجابتی که نیامد به باورم

روح القدس به شعر ترم گریه کرد یا
خون شهید می چکد از خامه ترم؟

ساقی !حدیث جام شهادت مبارک است
کامی که خواستم ز کف دادگسترم…

***

مقصود از این مبالغه، بازار گرم توست
ورنه به نقد قلب خود البته داورم

آری چنین گزافه سرایی نه حد ماست
شایان تیغ توست زبان سخنورم

با این کلاف شعر گر آن لاف ها زدم
گفتند «یوسف آمده» گفتم که میخرم!


1377

[1] بیت اول ازجناب حافظ است ؛درقصیده ای که به مدح سلطان محمد بن غازی سروده وهم اینک ملاحظه خواهید کرد.

این بنده همواره دراین حسرت بودم که ای کاش میتوانستم قصیده ای بدان قوت درمدیحت سلطان عالم بسرایم . سرانجام ،آن اگرنشداما این شد! وخدای رابه هزار جان وزبان شاکرم که « قبول دولتیان کیمیای این مسّ شد»

 

جوزا ســـــــــحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

جامی بده که باز به شادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم

راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

شاها اگر به عرش رسانم صریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث
از گفته کمال دلیلی بیاورم:

«گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم»

منصوربن محمد غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم

عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم

گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم دُرّ چرا نکنم از که کمترم

شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم

ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم

شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم

مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم

با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در این قصه یاورم

شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم

نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکارغضنفرم

بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم

بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم

مقصود از این معامله بازارتیزی است
نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم


این مصرع را هم ازخرمن جافط برمی چینم وعرضه می دارم:

«ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر»
ای کاش ذره ذره شوم من برای تو

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.