چرا چقدر …

چرا چقدر …

من شاعر زمانه ي بي همزباني ام

بيهوده هي به کام غزل مي کشاني ام

اينجا کسي به زمزم من لب نمي زند

تاکي در اين سراب عطش مي دواني ام

بس کن چقدر زخمه براين ساز مي زني

داري نمک به زخم جگر مي فشاني ام

پاييز ،فصل خاطره هاي نگفتني ست

خِش خِش نکن که سوي جنون مي کشاني ام

عمرم اگر دراز نباشد عجيب نيست

من حامل پيام بهار جواني ام

مهلت نداشتم بنويسم کتاب عشق

گفتم به شمع،راز دلِ بي اماني ام

سوزاندم اين غنيمت ناچيز وقت را

اما بهانه ي غزل جاوداني ام…

اين حرف ها براي کسي نان نمي شود

دلسير ازين زمانه ي «يک لقمه ناني» ام

بگذار تابه خواب زمستان فرو روم

خشکم دگر..چرا،چقدَر مي تکاني ام؟

(1385)

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.