کوک اسرافیل – زبان حالت حضرت زینب

کوک اسرافیل – زبان حالت حضرت زینب

زبان حالت خاتون کربلا، در شب یلدای فراق

ای شب طوفانیِ اندوه من
تو چه کردی با دل نستوه من؟

چشم­ های سرکشت لبریز شرم
از کجا می­ آیی ای شبدیز گرم؟

یال­ های آتشینت سوخته
اختر بخت مرا افروخته

من به معراج و بُراقم آتش است
من خلیل عشق­ و باغم دلکش است

دل در آتش، چشم در دل دوختم
آی اشکِ من! کجایی؟.. سوختم

امشب این دل سر به صحرا می­زند
چشم من پهلو به دریا می­زند

امشب این مژگان من، مضراب من
چشم شبگرد من اُسطرلاب من

من که دیدم با نگاهی بی رمق
خون خورشید از گلوگاه شفق

من که دیدم روی دست آفتاب
آخرین لبخندهای ماهتاب

من که دیدم اختران در هروله
من که دیدم کهکشان در سلسله

پنجه در زنجیر خواهم کرد و رفت
چرخ را تسخیر خواهم کرد و رفت

من تو را فریاد کردم یا حسین
عشق را بنیاد کردم یا حسین

بعد از این، روح زمان تن پوش توست
رگ رگِ اسطوره­ ها خون جوش توست

بعد از این، صحرای خشک سینه چاک
بعد از این، باران که می­ بارد به خاک

آب و آتش، گرد و گرما و شَتک
ابر و باد و ماه و خورشید و فلک

هم در این میدان سماعی می­کنند
کربلایت را تداعی می­ کنند

1380

درد زینب …

بشنو! زینب چون به محمل می شود
با سر نی چون مقابل می شود:

..مثل مهتابی میان اخـــــــتران
زینب است آری، چراغ کاروان

طلعتی دارد که قدش را مپرس
هیبتی دارد که حدّش را مپرس

همچو بیت الله درمتن حرم
طلعت مهتابِ مشکین پوش غم

یک نظر بر آسمان کرد و نشست
سر به محمل داد و پیشانی شکست

گفت: یا الله این شعشاعِ کیست؟
ای بمیرد زینب این اوضاع، چیست؟

این چه آشوب است در سینای طور
کآسمان می گرید و «فارالتّنور»؟

در چمن این جلوة طاووس کیست؟
آسمان افتاده بر پابوس کیست ؟

ای مه! ای مه! ترک قامت کرده ای
اللَه اللَه، چون قیامت کرده ای

ناگهان از پرده بیرون تاختی
وه چه آتش در حرم انداختی

ای گل خندیده بر خاشاک غم
ای مسیح مهربانی! با توام

با توام، ای یوسف بازار عشق!
با تو، ای بالاترین سردار عشق!

هیچ می دانی که من در این سه روز
جرعه ی آبی ننوشیدم هنوز!؟

داغ این آیینه از سیماب نیست
درد زینب درد نان و آب نیست

من به دیدار تو ای مه ، تشنه ام
از فراق آب در آتش، نه ام

بی تو تلخم، ای هلال سربلند
بر سر نی آمدی، شکّر بخند

نی، حدیث نفی جسمانیت است
نی، نمادآهنگ وحدانیت است

ماه من! پیدا و پنهان آمدی!
کفر زلفت را مسلمان آمدی؟

ای تو پا بر فرق ماهیت زده
سربه سینای الوهیت زده

من نمی گویم خدا جسمانی است
لیک جسم پاک تو ربانی است

فانیِ فی الله، جسمِ ماهِ کیست؟
باقیِ بالله، وجه اللهِ کیست؟

یوسف گم گشته! کو پیراهنت؟
ای مسیحا بر چلیپا! کو تنت؟

ای به دیدار خدا سرباخته
در زمین عرش معلا ساخته

مقتل تو عرش را مبهوت کرد
کربلا را کعبة لاهوت کرد

با کسی مثل تو حق نازی نکرد
چون کسی مثل تو سربازی نکرد

آیتی هرگز ندیده چون تو کس
بر کس بی کس که الله است و بس

جان من! کار خدایی می کنی
بامنی، اما جدایی می کنی

رفتی و داغ تو جانم را گرفت
هستی و نام و نشانم را گرفت

من ندارم در غمت جان و تو تن
هر دو یک روحیم ما در یک بدن

در دل من! در رگ من! بر لبم!
من ابوعبداللَّهم یا زینبم؟

هان که گوید سرّ این وصل بعید
جز لسان الله، «مِن حبل الورید»؟!

لوحش الله! این چه طرح گفتگوست؟
سینة دریا نه در تنگ سبوست

این سبو در حدّ اقیانوس نیست
محمل خورشید در فانوس نیست

بعد از این دیدار رستاخیزگر
در من آخر «من» نمی گنجد دگر

کوکبی در این شب بی تاب نیست
دیگر اسطرلاب را پایاب نیست

سینة سینای من بی همنفس
طور موسای من افتاد از قبس

ای دو عالم مست شور و شمع تو
من به قربان مقام جمع تو

هم تو روحی، هم تو جسمی، هم قماش
هم تو بودی، هم تو هستی، هم توباش

تا بماند سوز عالمساز تو
کیست زینب جز نی دمساز تو

نی بزن بی بانک داوودِ فصیح
جُلجتا! دیگر نمی آید مسیح

باید اینک عزم کوچ ایل کرد
ساز ها را کوک اسرافیل کرد

1380


..:: برای مشاهده ی این مطلب در وبلاگ آقای مشکات اینجا(+) کلیک کنین ::..

دیدگاه‌تان را بنویسید:

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.