مثنوی مهدوی – درد دلی با حوزویان غافل

بسم الله الرحمن الرحیم «قسمتی از مثنوی مهدوی» یادآوری 1. انشاالله اهل ادب و انتظار، از این مثنوی ـ که به سبک مثنوی معنوی نیز سروده شده است ـ لذت خواهند برد . ضمنا لبه ی نقد این قسمت، بیشتر به سوی برخی حوزویان غافل از مولاست. 2. قسمتی دیگر از بخش اول این سروده … بیشتر بخوانیدمثنوی مهدوی – درد دلی با حوزویان غافل

فرهنگ عطش ( یک مثنوی زیبا درباره کربلا )

گفته شده است کربلا در لغت آسوریان” کارب ایل” بوده؛ یعنی” باغچه ی خدا! . درهرحال، کربلا محل تجلی تمام اسماء وصفات خداوند متعال است؛ و گویی مزرعه ای ست که بذر تمام صفات واسمای مقدس الهی، در آن پاشیده شده است. بنابراین جفاست که ما این مرتبه ی جمع الجمعی کربلا را نادیده گرفته … بیشتر بخوانیدفرهنگ عطش ( یک مثنوی زیبا درباره کربلا )

اما درخت … ( شعری درمورد صبر )

یک عده را به حسرت یک لقمه نان اسیر/یک عده را شکم به شکم سیر می­دهد..
با این همه، اگر که صبوری کنیم ما/روزی جواب این همه تأخیر می­دهد
بعضی علف شدند و به روزی رسیده­ اند/اما درخت، بارِ خودش دیر می­دهد

در پرده نهان تا کی ؟ ( شعری درباره امام زمان )

هر دیده که دیدم من، حیران تو بود آری/وقت است که مردم را باز آیی و نازاری
هر جا که سفر کردم، بر کعبه نظر کردم/دیدم همه سرگردان، بی هیچ میانْ داری

شعری برای میلاد حضرت علی اکبر علیه اسلام

میلاد مولاناعلی بن الحسین علیهما السلام مبارک این جـــــــــــلوه ی لااله الاالله است آیینه ی دلگشــــــــای آل الله است   درخِلقت وخُلق ومنطق شیرین اش والله محمـــــــــــدٌ رسول الله است ..:: برای مشاهده ی این مطلب در وبلاگ آقای مشکات اینجا(+) کلیک کنین ::..

امید فردای حسین – شعری درباره حضرت عباس

عباس که خیمه زد به صحرای حسین/سر می نهد آن جا که بوَد پای حسین
یک روز پس از حســـــــین آمد، یعنی:/عباس بوَد امید فردای حســــــــــین

یوسف ایران زمین – شعری درباره رهبر

نشان از آفتاب، این ماه دارد/ولایت از ولیُّ الله دارد
دلش کانون هر درد است این مرد/بقربانش شوم، «مَرد» است این مرد

بهار تمدن ( مطلب و شعری درباره نوروز )

نوروز، نماد انتظار ایرانیان باستان برای دمیدن بهار موعود آخرالزمان است. چنانکه امام صادق علیه السلام هم ایرانیان را به دلیل زنده نگه داشتن همین نماد مقدس، می ستاید.

ای دل مجنون

در مأذنه ی شهر، امید قبسی نیست/گر هست برای منِ سرگشته بسی نیست
بیهوده در آفاق مگرد ای دل مجنون/جز داغ دل از محمل لیلی قبسی نیست
زنگوله ی ناقوس مجنبان که در این شهر/هرسینه صلیب است و مسیحا نفسی نیست