شعر مهدی مشکات

1394/11/04

مثل مست

چشم ما چون به جهان خوشبین شد/هرچه آمد سرِمان شیرین شد بازشد چشم جهانم ـ به به/"به جهان خرّم ازآنم " به به "عاشقم برهمه عالم" نم نم/چقدَر خوب شد امشب حالم
1394/03/20

بت سنگی

ها !ها! بُتِ سنگی ،بتِ آیینه ندیده!/هی!هی!چه خبر داری ازین داغ کشیده؟ عمری جگرم سوخت به دادم نرسیدی/حالا به کجا ی جگرت داغ رسیده؟
1394/02/22

بازی چرخ

پرسیدم از مَجاز،حقیقت چه رنگی است؟/گفتا : بهارِ باده نه جای درنگی است! در جام سبز،باده ی سرخی بیاورید/حالا که این زمانه زمان دورنگی است دست از هنر بشوی و ز حکمت کناره جوی/گر آبروی می طلبی در زرنگی است
1394/02/22

روزگار غریب

خبرازبال وپرندارم من/مرغ عشقم که سرندارم من حال دوران زمن چه می پرسی؟/شب وروزوسحرندارم من داغ دل تازه می کنم هرروز/خبری داغ تر ندارم من
1394/01/17

هدیه ( گل های همدلی )

هديه به آنان که قلبشان راهديه مي کنند ياآب ميدهيم.. ياآب مي شود… اي چشم تو ستاره ي اقبال زندگي فالي بزن به نام خدا- فال […]